تبليغاتX
آلونك

آلونك
سلام 
قالب وبلاگ

سلام...تقدیم با احترام و 

 


1- رفته ايم 

    بر باد

  كدام گيره را

   به بند نبسته ايم؟!


 

2- سر نخ را كه بكشي

   گره گره

   درد

  در مي رود...



 3- فراموشی را

    تنگی می فهمد

    که ما هی اش

     تنها

       سه ثانیه عاشق است!

 


پ.ن1: عرض شود که ...(یعنی ای داد بیداد حالا چی بگم؟) - زیبا بود (برو بینیم بابا حوصله موصله نداریم)-  سلام استاد (ایول استاد امروز شادمانه است...مخشو بزنیم)- و ....


پ.ن 2: از اح والات ما که بپرسین..اه به والمان است الان! خیلی بیخودی ایم! زندگانی کردن  هم یادمان رفته !یک  وقتهایی ملقب بودیم به سرخوش!چه جلال و شکوهی...آن از موزیک های هیپ هاپمان...آن از تخت سلطنتی یه کشویه مان و ...این هم از اوضاع آپمان!(آیکون غرو لند)


پ.ن3: یک چشم

     و یک جهان

        چند دلار بدهم باور کنی؟!


پ.ن4 : دوستان...امیدوارم که همه شاد و سلامت و موفق باشین...به جان خودم!

پ.ن ۵: خوشایند نگاهی از شعر من...در وبلاگ شعر کوتاه

 

 بعدا نوشت: نمایشگاه کتاب ...نشرشلفین... کتاب 365 صبح سلام... به همت آقای احسان خلیلی گرامی و عزیز...خاطره ای شد دوست داشتنی...برای اطلاع بیشتر کلیک

مجموعه سپید "تنها برف کوچ نکرده است" از "حمید رضا شکار سری" هم دوست داشتم...

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 22:35 ] [ سمیراروزبهانی ]


 سلام...دور ریختنیه...اما آشغال نیست!

با احترام و  :

 




وحشت نمیکنم که بگویی دیوانه ام!

تو خودت دیوانه ترینی!

به رنگ های دیوارت نگاه کن!

به قرمز چشمهایت نگاه کن!

به مشت های لرزانت...

که نه را گذاشته ای در کوزه

آبش را هم از پاچه ی کسی میخوری!

لبهایت هم که با احساس  بخندند

باز به حجم شلوارت شک میکنم!

 به خدا خر که عشوه نمیکند!

کلمات گناه ندارند؟!

حتی این میز هم جیر جیر میکند...

و تو ...

خواستی به حرف هایم گوش نکن

مثل خودم

که با/تو/م  به دست/ میزنم و فرار میکنم

راستی چقدر از دماغو های مدرسه بدم می آمد...

با مقنعه های کج 

نه !شاید  سرشان کج بود

و یا چشمهای من!

]یادم باشد عکسهایم را  پاره کنم![

 

حالا هی علوم درس بده

اما باز رفتگر، برگ ها را می فهمد...

اصلا باید درخت بود تا فهمید

جوجه گنجشک ها چرا

 با دهان باز جیغ می شوند

و مادرانشان با دهان بسته!

 

و اما من...

 میدانم امشب نمازم را غذا میخورم!

اعتراف میکنم که دین را روی نان کشیده ام

تا زبانم چرب شود!

برای چشمی که  بی چادری را خورد!

 بیخیال!

خدا پدر کلاغ ها را بیامرزد

همان که ناگهان به خانه اش نرسید

[هیس...بخواب]

راستی روباه که پنیر خور نبود...بود؟

 

 



پ.ن 1: میخوام صد سال سیاه دو دوتا یادمون ندن!با این اوضاع بی چهار تاییشون!


پ.ن 2: میگم ام ! می گی خب به من چه! میگم خب !  شاخکات تکون میخورن،میپرسی حالا ؟  میگم ! و  جفتمون  توی دل به حماقتمون میخندیم! 


پ.ن3:عرضم به حضورتون ،  این دومین باریه که شعری رو  اینطور  با ملاحظه ی کم  اینجا میذارم...لطفا ایراداش رو بگین...شاعر میفرماید: کمکم کن...کمکم کن...نذار اینجا بمونم تا بپوسم ...و غیره !


پ.ن 4: از دوستانی که هی گیر دادن که چرا آپ نمیکنی؟بزنیم تو سرت؟خب آپ کن و اینا خیلی ممنونم!اونایی ام که تو دلشون میگن ایول خبری ازش نیست: خوشحالم که شادتون کردم!



[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 20:40 ] [ سمیراروزبهانی ]

تقدیم با احترام  و  :

 

1 )  دانه پاشي يعني

                    به  سلامتي جوجه كبوتر ها

                                              قفس ها را

                                                          آباد مي كنيم!

                               ------------------------------------------

2  )   این سکه های کج شده را

                              از چشم من نبین

                                           من چشم هایم را

                                                      در کاسه ی دستم گرفته ام! 


 

پ.ن١:سلام سلام...همگي سلام... زندگي سلام....زندگي سلام... يكي منو از پريز بكشهههههه....

پ.ن٢: ببخشيد كه نيستم....به سلامتي  اگه خدا بخواد چش شيطون بيچاره كور  و اينا....  فردا كه به خير بگذره ، چهارشنبه هم همينطور ، هفته بعدش هم همينطور و بعدترشم ....  اين ترم تمومه! همینطوری هی داریم طی طریق می کنیییییییمم ! ديگه هم  به من نگين سميرا ،بگين ناپلئون!

پ.ن ٣: پسربچه تو چهار راه آدامس مي فروخت... ديدمش  كه ماشين مدل بالاي دختري رو بوسيد... و دختر چندشش شد!!

پ.ن ٤: آي كه چقد دلم واسه شما و اینجا تنگ شده بود! آخ كه چقد دلم واسه شعر تنگ شده بود! واخ كه چرا انقد دلتنگ سوتي  ها و سرخوشي هامم!  باخ كه اين روزا چرا همه چي قاطي پاطي شده؟ ناخ كه دوست دارم همه خوشحال باشيم كنار همديگه! شاخ كه چقدر  خوبم الان.... (حالا بريم سراغ آي...) آو كه چقدر دارين ميخونين خوشحالم! آش كه چقدر خوشمزه است....(دوستان جسارتا خودتون ادامه بدین و  واسه ٥ نفر بفرستين... مراد ميگيرين )

 پ.ن٥: بسكه پ.ن ننوشتم...حريص شدم! بسوزه پدر  گرفتاريييييييي.....

 پ.ن٦: يادم نرفته تشكر كنم ازتون بابت سرزدن ها و دعوت ها....دعا ميكنم يه روز شمام نياين وب ، بعد من بيام بهتون سر بزنم! جدا خوش تشريف ميارين...

پ.ن٧: به نيت ٧ تن!

  

بعدا نوشت:  شعر "فروشی" رفت تو صف ویرایش شوندگان! خوشگلش که کردم میارمش خدمتتون!

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 10:41 ] [ سمیراروزبهانی ]
سلللللاممم... 
از اینکه شاید بدون خبر دادنم ، دارین اینجا رو میخونین خیلی ازتون ممنونم...
تقدیم با احترام و :
 
 
 

۱- خواب های بدی برایت دیده ام!
 انگار زنی راحامله باشی 
که به دنیات می آورد!!

۲- این فرمول ها مرا به هیچ جا نمی رسانند
گچ ها که نمی فهمند...
کلاس، یک تخته اش کم است!  

۳- بگذار جیغ های وحشیانه ام را بزنم
که سریع السیر رفته ای
و ذهنم دود کند
که زیر هم قطار هایم له شده ای!

 


پ.ن 1: بعد از این کوتاه های جورواجور...عیدتون مبارکا باشههههه....  
جا داره که همین جا از بعضی دوستان و آشنایان بابت ماچ ها ی آبکی و دست های شلکی و قربان بروم
های کشککی و غیبت گویی های از الکی ... تشکر کنم! بابا به قول آقای "محمد سلمانی" گرامی:
"بهار فصل قشنگی است تا بر آن باشیم
که خوب یاد بگیریم مهربان باشیم"
پ.ن2: دلم تنگه برای خودم! برای دوستام... برای اینجا...برای شما!حقیقتا دلم می خواد چند هفته ای رو اینجا با شما و شعر باشم! هنوز مدرسه ها باز نشده استرس کفش های نو ی نخریده ام رو دارم!  اوه اوه پیک های حل نشده رو بگو... اوففففففففففففف!!!(گریه می کنیمممم)
 
پ.ن3: یه معامله... شما دعا کنین من برم روی ماه خدا رو ببوسم... در عوض منم سلامتون رو می رسونم ! موتوچکری میکنیم...
پ.ن4: پ.ن ِ   پ .ن....
پ.ن5: هوووممم.... چقدر زندگی قشنگه...حال میکنیییییمممم
[ سه شنبه نهم فروردین 1390 ] [ 22:8 ] [ سمیراروزبهانی ]

 

**دوستان... کامنت های نا بجایی که به اسم و آدرس من فرستاده میشود را تکذیب میکنم!

 

 تقدیم با احترام و :

 

۱-کفش های من بند نمیشوند

چرمشان باید

 پوست گاومارک داری باشد!

 

 ۲-سنگ

آب میخورد و نرم میشود

دل اما

نرم میخورد و آب  میشود!

 

 ۳-شبيه مشت بسته ات

دلم گرفته است باز

چه سفت و سخت بسته اي و

باز هم نميكني!

 

 ۴- آي پيراهن ها

زنانگي خاك شده ام

حتي در چندمين طبقه ي قبرهم ديده ميشود؟!

 

پ.ن۱:آقا عجب گرفتارم!!عذر تقصیر...بودم و نبودم!کچل شدم!(ایناهام:)

پ.ن۲:عرضم به حضورتون ...کاملا ملتفت شدیم که اجنبی آنچه به صرف ماست...ماست ماسکی نمیدهد!(ای بترکی طهریم که انقد روی مخ ما راه میروی...کمبود مقاله و ...)حالا همه ماییم و همین راه کج و راست/مقصود من این است که از ماست که بر ماست!

پ.ن۳:دلمان برای آمدن رفتن های وبلاگی بسی تنگیده است...پله های ترقی را که طی بکشم...هستم خدمتتون!

پ.ن۴:ممنونم از همه ی دوستان...از ته دل براتون آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت روز افزون دارم

 

 بعدا نوشت:شعر هارو عوض كردم...

 

[ جمعه سی ام مهر 1389 ] [ 20:20 ] [ سمیراروزبهانی ]
تقدیمی است...مهجور مانده بود! 
با احترام و :


نسلهاست
فرزندان آدم
دست خط خود را
جای پای تو می گویند
بشکه بشکه دل سیاه می کنند
و از تورم تهوع اش
تو را نفرین...
و تو کاسه ی داغ تری شدی
از آشی سرد
که خود پخته ایم
با وجبی
 به ارتفاع گناهانمان
از چرک-روغن های فشار قبر
راز رجیمی ات
کلمه ای است،گویا
که آدم نفهمید
در زبانش نچرخید
و از یاد رفت.
کسی چه داند؟!!!
شایدکه باید
حمال هابیل کشی ها می شدی
و یا تندیس شرک
برای فهم کوری
و شاید
در پس سجده ی نکرده ی کبرنمایت
دلسوزی عاشقانه ای به عشقت بود
که داغش را آتشی کردی
و من خشک بودم
و تو تر!
آری گویی
تو عاشق بودی و 
من نبودم!



پ.ن1:جای شما خالی...عجب دانشکده ای!جون میداد برای یک دست گل کوچک و وسطی!!بابا یه گلی یه بته ای...یه رنگی..یه درختی...یه آبی...یه گلدون شکسته ای...آخه هیچی به هیچی؟! دلمان گرفت!

پ.ن2:خیلی سرم شلوغه(مام بیزیییییییییییی) شاید وقت نشه دوستان رو خبر کنم...همچین تحفه ای هم نیست(آیکون تواضع ) ا زدوستانی  که خوشون صاحب خونه میشن و میخونن موتوچکری ویژه میکنیییییییمم!

 پ.ن3:آهان! پر طاوس :نامی از نام های شیطان

[ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ] [ 1:24 ] [ سمیراروزبهانی ]
آدم گاهی به مومیایی نزدیک تر است تا به آدم!

تقديم با :



  آتون1من بتاب
  کین لایه های ناب وجودم رسوب شد
  - ذهنم خسوف شد-
  کز زنگ ذره ذره ات زنگار میشوم!

سینوهه ی منی و من از درد مرده ام
آتون من بتاب
 که فرعون من...منم!


یک حفر از نفیر نِفِر2 در دلم نشست
یک قبر بی وصال...
کز او شروع میشود
تامیرسد به من
لعنت به تو نِفِر!
لعنت به سینه ات
 که سپر شد
و سر شکست!                                       مرداد89

--------------------------------------------

1اینطور که گفته شده...اولین های یگانه پرستی همین آتون بوده!خدای نادیدنی و شبیه خورشید!
2 نِفِر(د رمصری به معنای زیبا)...زن زیبایی است که قلب سینوهه را سیاه میکند...حتی قبر های پدر و مادر پیرش را هم میبلعد!(كه البته منظورم اينجا چيز ديگري است)




پ.ن١: چقدر زيبا شاخ شده ايد...بگذريم كه ما ميميرم براي اين نقد هاي زننده!اينها را بايد روي تخم چشم گذاشت !گذاشت و سريع برداشت!همان يك لحظه كافي ميشود براي دانستن...اگر بخواهي و بخواهي!
   این دل لرزان بود که لرزانک شد!شما که نبودی!بودی؟!..گل دختري..

پ.ن٢:سگ

  به حكم نجاستش،حرام ميشود 
  والا
  اين حلال هاي شكم گنده
  تميز تر از آن حرامزاده ها
  استخوان ليس ميزنند!!

پ.ن٣: -خاله سميرا تو منو دوست داري؟                                                                                          -خودت به چشمام نگاه كن،بفهم!
  -دانا نگفته خوانا...!!!

خودش مي گه ده! ده بنويس !ده ده گفتم دهههههههههههه! سنشو ميگه!يه پسرشپل و سرزيون دار!عاشقشم!تولدشه...مبارك باشه خاله

پ.ن٤:فکر میکنیم جنبه کتاب و کتاب خوانیمان  اندکی تقلیل یافته است! سه باری میشود پدر خدا بیامرز سینوهه ی کبیر را در آورده ایم! باز هم اگرفحشمان ندهد...!

بعدا نوشت: شکر خدایا...

[ شنبه سی ام مرداد 1389 ] [ 16:4 ] [ سمیراروزبهانی ]
 

در نظرم سخت ترین کار بشر درک این جمله است:آدم باید آدم باشد!                                               

توضیح نوشت: گالاته یک مجسمه است!

تقدیم با:

زنده زنده پوست میکنم
از خودم و تو
لعنت ونوسمان گرفت!
عشق جان گرفت!
این دعای پست من چه بود؟!
وای این تو بود!
کز درون خود تراش کرده ام 
عشق مرده ی بدون روح...

آه جسم باکره...گالاته ی غریب
لایه های نفرت من از تو سنگ ساخت
پرده ها کنار...
تو شکوه معجزه از این رسول
 ازتمامی زنان زننده تر
مست و زنده تر
شهوتم
غسل خود تباه کرد!
باز پاگرفت...

سنگ قبر عشق من...گالاته ی غریب
کاش باز نعشه ای
پاک و ساکت و نجیب
-نه شبیه آدمی که خفته است
و از تنش سقوط میکنند لاشه ها
وز دلش خرابه های عشق
بی وفا
بی وفا...-
مرده می شدی!


پ.ن1:برگرفته از یک افسانه بود... برایم جذاب شد!افسانه ی تراشیدن یک مجسمه توسط مجسمه سازی که از خلق مخلوقش متنفر است...(آخر داستان رو نمیدونستم و صرفا احساس خودم بود،البته خیلی هم پیگیر نشدم)جریان از این قرار است اگر خواستین: ایستاده خواهم مرد باتشکر از ایشون...

 

پ.ن2:تولدت بود...!هیچ!فقط همین!کلمات اینجا میپرند!چشم ها بر نمیتابند!بگذریم عزیز دلم...میگذری؟!مبارکم باشد!

پ.ن3:مینویستم تو
  کنار من
  میشود تومن!!!

پ.ن4:هوممم!!!می گم این خلاقیتم منو کشته!چقدر از قالبم خوشم میاد!چقدر از الان خوشم میاد!چقدر از زندگی خوشم میاد!چقدر ا زمرگ خوشم میاد!...(یکی منو از پیریز بکشـشششــــــــــــــه)

 

[ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 11:54 ] [ سمیراروزبهانی ]

تقدیم با :

 
شیشه ی پنجره ها بالا تر
دل من زل زده بر دخترک آه فروش
نه چراغی روشن
نه خیابان و
نه آدمهایی...
مه گرفته است وزمین تاریک است
قصه ی آدمها
همه تکراری و زرد
مثل یک خط عبور ممتد
چشم یک سگ پیداست
که در آن موج زند
روح انسانی معصومه درد
من خودم جاده را بلعیدم...
یک شعاع از نفسی می آید
سایه ها می گذرند
نه صدایی
نه منی
و حضورم رفته است
با همان کاغذک احساسم
که مچاله شده است
و سبک
می افتد
جای پای دختر...


چندوقت است زمین راکد ماند؟!
-باشمایم خانوم
می خری تکه ای از آه مرا؟!-
و چراغ آهسته سبز شد و
شیشه ی پنجره ها بالاتر!                               خرداد89

پ.ن1:حال و هوام دریاییه! جاتون آبی...

پ.ن2: بعد از جیک ثانیه تشریفمان را آوردیم بلاگفا ...بسی خوف کردیم! (یه چند روز نبودما! ببین چه همه چی ریخته به هم!)

پ.ن3:شاد باشید و سلامت و موفق!

[ یکشنبه سی ام خرداد 1389 ] [ 22:37 ] [ سمیراروزبهانی ]

"..."


گلویت بغض میگیرد؟
نمی گریی؟
مگر آدم نمیبینی؟!
مگریک عشق را چندین باید کشت؟!
مگر دل در برت دل نیست
که نشکسته است با عهدی که بشکستیم؟!
مگر یادت نمی آید
چه گفتیم و شدیم این آه زرد و سرد
به چشمانت نمی آید غبار درد؟!
که انسان را به این پستی چرا رستی؟!
چرا با خاک دلبستی؟!
من اینجا با دو لب کفر تو را گویم
تو آنجا لب به لبهای دلم بستی!؟
مرا با خود یکی کردی
و من خود را خودخواهی بدل کردم
تو را باقلب آزرده رها کردم!
به جانت من چه ها کردم!


به جایت اشک میریزم...
به جایت اشک میریزم!

                             
                      

پ.ن1:کسی چیزی گفت!ربطی به من نداشت،اما عجیب دلم برای خدا سوخت!

پ.ن2: می خوانیم:بیل و کلنگ و تیشه...سمیرا برنده میشه! دعا واجب شدم!

پ.ن3:این آهنگ محمد یاوری چقدر باحال می باشد!حالی به حولی شدیم رفت!زوم کرده روی حس محبت دوستی آدما !می فرماید:

                   بگو جونتم،عمرتم ،عشقتم ***بگو دوست دارم بشنوم باز یکم... 

پ.ن4:شاد باشیم و موفق و سلامت

بعدانوشت: خدایا شکرت...پ.ن 2 گرفت انگاری...زندگی با تمام مشکلات و سختی هاش خیلی قشنگه...باور کنین!

[ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 ] [ 14:24 ] [ سمیراروزبهانی ]
تقدیم به احساس پاک دوست داشنتان :

خداوندا
در آن لحظه
که دستت نقش او می زد
و رویش ناز می کردی
کدام انگشت مهرت را
کشیدی بر سر و جانش
که جای گودی اش مانده
فراز غنچه ی شیرین لبهایش؟!

در آن یک دم
که دم در او نوازاندی
کدام آهنگ عاشق پیشگی در گوش او خواندی
که با هر لحن نرمینش
پر از آرامش و امید می گردد تب و تابش!

چه سری کرده ای پنهان
به پشت پرده پلکانش
که عریان می شوی زیبا
میان با حیای قاب چشمانش!

خداوندا
چرا این قلب را با روح او بستی؟!
 گمانم وقت خلقش یاد من بودی
که آوردی برایم، عشق خود
این هدیه ی جانش!

پ.ن۱:میان چشم های تو
                        که پلک می زند مرا
                                     چه سرنوشت ساده ای نوشته می شود...!

پ.ن۲:هوووم!احساسم گر گرفته چرا!!  یکی بیاد منو خاموش کنه!!همونی که خیلی نایسه...

 پ.ن3:گیلدا جان من آدرستو گم کردم متاسفانه! اگه اینجارو خوندی خودتو به من بنمااااا!!!

[ سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 ] [ 14:36 ] [ سمیراروزبهانی ]
توضیح اینکه خواستم  این شعر در سال 88 ثبت بشه!خاطره ای که باید در همین سال می موند و به سال بعد نمی اومد!ببخشید اگه ربطی به عید و بهار و این روزها نداره!

شاد باشید

 من 
دلتای دلتنگ
که خواستم ساحل شوم
دریا را کنار زدم
که نشد
و کبودم کرد،
غروب...
حالا مانده ام 
با شن زار های مات
و جای پای آب
که یادش
خروشان می شود
و جایش
 سوزان...
*********************

"پیوند"
پس می رود هوا
شب تاب شب پره پر می کشد به دل
از پشت پیله های غم انگیز ماه
چک چک 
صدای دلم می رسد به گوش
با نغمه ی دوباره ی باران یکی شده!
می خواند از بهار و هیاهوی سبزه ها
من پلک های لبم را به صورتت
با آرزوی دیدنت
پیوند می زنم!
تا که رسیده می شود 
این میوه های سرخ
تا فصل عاشقانه ی آدم و حوا!
 

پ.ن1:عرضم به حضورتون ُبنده ملتفت شدم بهار مخفف دو کلمه ی بهتر(به) و بیار(آر) است!
خب حالا که متوجه شدیم بریم  به آریم نه اینکه نه آریم!  

پ.ن2: خدا- با تو- نوروز را- عید می کند؟!

پ.ن3:بهاری باشیم

[ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 21:58 ] [ سمیراروزبهانی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان عزیز
من سمیرا روزبهانی هستم. متولد سال 65
این وبلاگ یه هدیه به منه که قراره شعرای خودم رو توش بنویسم. تمام مطالبی که لطف می کنید و در بلاگ می خونید از خودمه! از خودم و خدای خودم!
زیاد پرسیده می شد و من واضح تر نوشتم.


قبلا از همکاری شمابابت رعایت قانون کپی رایت : ممنون!
امکانات وب